پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٥ - پاكستان و تداوم بحران در افغانستان
پاكستان و تداوم بحران در افغانستان
احمدي رشاد
بدون ترديد بعضي از همسايگان افغانستان، در تحولات و رخدادهاي سياسي و نظامي دو دههي اخيرِ آن كشور تأثيرات اساسي و فراوان داشتهاند؛ به ويژه نقش پاكستان در ايجاد و تداوم بحران جنگ، آن چنان آشكار و ملموس بود كه عملاً يكي از طرفهاي اصلي و از بازيگران عرصهي سياسي در قضاياي افغانستان به شمار ميرفت، به گونهاي كه تحوّلات سياسي و نظامي افغانستان در سالهاي اخير بازتاب دهندهي ديپلماسي سياسي پاكستان بوده است. در سال ١٣٧٣ وقتي كه بعضي از مردان مسلح افغان، كاروان تجارتي پاكستان را از چنگ سارقان محلّي در «اسپين بولدك» واقع در قندهار، نجات دادند، دولت وقت پاكستان با فرستادن هزاران طلبهي تربيت شدهي ارتش و سازمان امنيتي كشورش «آي ـ سي ـ آي» عملاً در امور داخلي افغانستان دخالت كردند و زمينههاي شكلگيري و استيلاي اين نيروي وابسته و مزدور را در افغانستان فراهم نمودند، و از نظر لجستيكي، نيروي متخصص و كاردان نظامي آنان را تقويت كردند. تعاملات سياسي و نظامي پاكستان با طالبان و رسميّت يافتن آن به عنوان دولت مشروع افغانستان، از سوي پاكستان، جامعهي جهاني را با اين سؤال مواجه كرد كه پاكستان در افغانستان به دنبال چيست؟ و آيا منافع ملّي پاكستان، در سايهي حمايت و تقويت گروه متحجّر و واپسگراي طالبان در افغانستان تأمين ميگردد؟ و منافعي كه پاكستان به دنبال آن است چيست؟
براي دادن جواب به سؤالهاي فوق ميبايست به بررسي دقيقترِ فرايند خطور سياسي و نظامي طالبان در افغانستان بپردازيم، تا جواب عينيتر و ملموستر كه بازتابدهندهي واقعيات موجود در تعاملات سياسي پاكستان با طالبان است را بدست بياوريم. نوشتهي حاضر در صدد است تا اهداف پاكستان در دو دههي اخير را در لابلاي تحولات سياسي و نظامي افغانستان مورد جستوجو قرار داده و به فرايند حضور و موجوديت سياسي طالبان به عنوان برايند تلاشهاي فشردهي سياسي و نظامي پاكستان و متحدين استراتژيك آن كشور، در افغانستان عطف توجّه نمايد.
اهداف پاكستان در افغانستان
افغانستان، در تاريخ ٦ ديماه ١٣٥٨ مورد هجوم و تجاوز ابرقدرت شرق (شوروي سابق) واقع گرديد. اين واقعه، پاكستان را به دليل داشتن مرزهاي طولاني با افغانستان، به شاهراه حياتي مركز مقاومت ضد كمونيستي تبديل نمود، به گونهاي كه كشورهاي غربي به دليل وقوع انقلاب اسلامي در ايران و انقطاع روابط ديپلماتيك با اين كشور، به نقش ژئوپولتيك پاكستان در مبارزه با كمونيزم جهاني و تقويت نيروهاي مقاومت افغان، ارج و منزلت خاصّي قايل شدند. ديپلماتهاي پاكستاني با زيركي خاص، از فرصتهاي طلايي ايجاد شده كمال استفاده را برده و از كمكهاي هنگفت نظامي و اقتصادي قدرتهاي غربي در راستاي بازسازي اقتصاد ورشكسته و نوسازي ماشينهاي جنگي فرسودهي خود، بهره بردند و با ترسيم دورنماي اهداف سياسي و نظامي خود در پناه مساعي بينالمللي در افغانستان و دريافت كمكهاي بيشتر و بهتر، از ايالات متحده در استراتژي (آي ـ سي ـ آي) به تلاشهاي جدّيتري روي آوردند.١ مناقشه و ادامهي مقاومت افغانستان روز به روز، اهميّت استراتژيك و حياتي پاكستان را براي كشورهاي غربي ـ خصوصا ايالات متحده امريكا ـ آشكار ميساخت؛ زيرا در گير و دار رقابت شديد ابرقدرتها براي تسلّط بر گوشههايي از اين كرهي خاكي، اردوگاه غرب در صدد به زانو درآوردن و متلاشي نمودن رهبران اردوگاه شرق و جهان كمونيست بودند، خصوصا امريكا در رقابت ايدئولوژيك با شوروي، ميخواست با انتقام شكست ويتنام از رقيب قدرتمندِ جهاني خودش، خطّ بطلاني بر ايدئولوژي كمونيزم در جهان نيز بكشد، بگونهاي كه مناقشهي افغانستان براي بسياري از مقامات دولت و كنگرهي امريكا فرصتي بود تا اين كشور سرافكندگيهاي خود ـ به دست دشمنان تحت حمايت شوروي ـ در ويتنام را تلافي كند.٢ پتانسيلهاي مناسب پاكستان جهت تمركز رهبري مقاومت در افغانستان در فقدان رقيبي همانند جمهوري اسلامي ايران، باعث ميشد كه كشورهاي غربي كمكهاي فراوان خود را از طريق اين كشور به نيروهاي مقاومت در افغانستان منتقل كنند. موقعيّت مناسب پاكستان براي دولت مردان آن كشور اين فرصت را مهيّا ميساخت تا آنان به قول: «آرنولد رافل» سفير امريكا در پاكستان، در فكر تجديد ساختار استراتژيك در منطقه برآيند و مطالعاتي را جهت ايجاد كنفدراسيون پان اسلاميك در دست گيرند.٣
بدون شك پاكستان با استفاده از شرايط ويژهي ايجاد شده براي تشكيل كنفدراسيون مشترك از كشورهاي قدرتمند منطقه، مثل عربستان، مصر و كشورهاي جنوبي خليج فارس در صدد مهار نفوذ فزايندهي جمهوري اسلامي ايران بر حيات مجدد جنبشهاي آزاديبخش اسلامي در منطقه بودند؛ زيرا احياي جنبشهاي آزاديبخش و فعاليتهاي آن، تهديدهايي را براي اين كشور و زمامداران مستبد در كشورهاي اسلامي ايجاد مينمود. از اين رو پاكستان از تداوم بحران در افغانستان عايدات كلاني را نصيب گرديده بود؛ زيرا از طرفي در پناه كمكهاي جهاني به مشكلات اقتصادي خود سامان ميداد و از جانب ديگر مرموزانه فعّاليت جنبشهاي اسلامي در پاكستان را كنترل مينمود. بنابراين افغانستان مشغوليت كلاني براي گروههاي فناتيست و ماجراجوي پاكستاني بود كه درصدد احياي افكار سلفي وهّابي و ايجاد بحران و ناامني بودند. عرصهي جهاد در افغانستان، مستمسك ايدئولوژيك قابل قبولي براي دولتمردان پاكستان بود تا گروههاي بنيادگرا و تندرو اسلامي را به افغانستان اعزام نمايند و بحرانهاي ناشي از فعاليتهاي آنان را به افغانستان منتقل كنند، لذا پاكستان از تداوم بحران افغانستان دو نوع هدف را دنبال مينمود.
١. هدفهاي كلان و درازمدّت كه با استراتژي درازمدّت توسّط (آي ـ سي ـ آي) در افغانستان دنبال ميشد؛
٢. هدفهاي خُرد و كوتاهمدت كه در مقاطع خاص، با ابزارهاي متعارف و عادي پيگيري ميشد. اقدامات پاكستان در اين دو دهه ـ در قبال افغانستان ـ نشان داد كه آن كشور با تمام فراز و فرودها در ديپلماسي خود فعّالانه اهداف خودش را تعقيب مينمايد. اكنون به بررسي هريك از اهداف فوق ميپردازيم:
١. هدفهاي كلان و درازمدت: پاكستان اهداف استراتژيك ژئوپولتيكي و اكونوميكي خود را در افغانستان در دو فاز نظامي و سياسي در طول سالهاي جهاد و فرايند حكومت مجاهدين و طالبان فعّالانه دنبال مينمود كه محور فعاليتهاي پاكستان در اهداف ژئوپولتيكي و جغرافيايي را اختلاف مرزي موسوم به «خط ديورند» تشكيل ميداد و محور اهداف اقتصادي پاكستان را كه بعد از فروپاشي شوروي سابق ارزش حياتي پيدا كرده بود، انتقال انرژي آسياي ميانه و دستيابي به بازارهاي اقتصادي كشورهاي تازه استقلاليافته تشكيل ميداد كه پاكستان با سرمايهگذاريهاي فراوان و استفاده از شرايط سياسي و نظامي منطقه براي تحقق اهداف خود تلاش ميكرد:
الف. فاز نظامي: پاكستان براي تحقق و نيل به اهداف خود روي نيروهاي مقاومت افغان سرمايهگذاري مينمود تا از طريق آنان به اهداف سياسي و نظامي خود جامهي عمل بپوشاند. فعاليت در فاز نظامي براي پاكستان به دليل نبود جغرافياي سياسي معيّن در خطوط مرزي، از اهميّت فوقالعاده حياتي برخوردار بود؛ زيرا مدتزمان موافقتنامهي «ديورند» پايان يافته بود و پاكستان در فرايند تحولات نظامي افغانستان به سختي تلاش مينمود تا با تحت فشار قرار دادن دولت وابستهي كابل امضاي مجدد موافقتنامهي ديورند را در كلكسيون افتخارات نظامي و سياسي خود بيفزايد.٤ ولي هرچه تلاش مينمودند توفيقات چنداني را بدست نميآوردند؛ زيرا دولت كابل در عين وابستگي به خوبي از نيّات سياسي پاكستان آگاه بودند.
پاكستانيها براي تحقق هدفهاي كلان خود ـ از ميان نيروهاي مقاومت ـ به برخي از جريانها كمكهاي فوقالعاده مينمودند و حزب اسلامي «گلبدين حكمتيار» در دوران جهاد از احزاب مورد اعتماد پاكستان به شمار ميرفت كه براي قبضه نمودن قدرت سياسي در افغانستان مهيّا شده بود، تا به منزلهي اهرمي قدرتمند در فرايند حكومت مجاهدين، جهت تحقق هدفهاي كلان سياسي و نظامي پاكستان، مورد استفاده قرار گيرد، ولي به دليل ساختار پيچيدهي چند قومي جامعهي افغانستان، ناكارامدي اين اهرمها براي پاكستان آشكار شد، امّا پاكستان عليرغم داشتن تجربههاي زياد، شكستها و ناكاميهاي فراوان در مورد افغانستان، به دخالتهاي سياسي و نظامي خود افزود و با تقويت و تجهيز همه جانبهي گروه طالبان تجاوز آشكار نظامي و دخالتهاي مستقيم سياسي خود را به منصهي ظهور رسانيد؛ زيرا نايل آمدن پاكستان به هدفهاي كلان سياسي و اقتصادي از طريق نظامي و در آن شرايط، تنها راه مطمئنّي بود كه فراروي آن كشور در افغانستان قرار گرفته بود.
بنابراين دستيابي به بازارهاي اقتصادي آسياي ميانه و بهره بردن از سود سرشار حاصل از انتقال انرژي از افغانستان، در صورتي ممكن بود كه گروهي طرفدار دولت تابعِ پاكستان، در اين مناطق حكمراني كند و استيلاي گروه طالبان بر افغانستان، پاكستان را در رسيدن به اهداف نظامي و سياسياش اميدوار ساخته بود و به همين خاطر از حاكميّت منزوي طالبان در دنيا سرسختانه حمايت ميكرد.
ب: فاز سياسي: اوج فعاليتهاي ديپلماتيك پاكستان در فاز سياسي ـ جهت تحقق بخشيدن به اهدافش در فرايند صلح ژنو ـ در دههي شصت هجري تبلور پيدا كرده بود. در آن زمان پاكستان در تلاش بود تا از طريق امريكا و سازمان ملل، شوروي سابق و دولت كابل را تحت فشار قرار دهد تا تضميني براي حفظ منافع سياسي و مرزي پاكستان باشد، امّا مقامات دولتي در كابل مقاومت كردند و از دادن هر گونه تعّهد و تضمين به پاكستان خودداري نمودند.٥ بنابراين اگر پاكستان توفيق مييافت و تضميني براي برآورده شدن اهداف خود تحصيل ميكرد، شايد روند صلح ژنو به سرانجام نيكي منجر ميشد و پاكستان نيز در آن صورت يك گام به سوي تشكيل كنفدراسيون مشترك مورد نظرش نزديك ميشد و هند را جهت اعطاي امتياز به پاكستان در بحران كشمير تحت فشار قرار ميداد، پاكستان ـ در دوران حكومت طالبان ـ از نفوذ خود در كشورهاي دنيا استفاده ميكرد تا جهانيان، گروهِ تحت حمايت وي را به عنوان دولت مشروعِ افغانستان به رسميّت بشناسند، در هر صورت پاكستان تلاش ميكند تا افغانستان به عنوان متحد استراتژيك منطقه باشد كه هميشه در بحرانهاي منطقهاي و فرامنطقهاي جانب پاكستان را بگيرد.
٢. هدفهاي خُرد، يا كوتاهمدّت: بحران افغانستان به شكل بيسابقهاي با بحرانهاي منطقه، گره خورده است و اين گرهخوردگيها به شكلي است كه در صورت عدم دخالت پاكستان، اين كشور متضرر ميگردد. بدين لحاظ پاكستان در كنار اهداف بلندمُدّت خويش، اهداف كوتاهمدّت ـ كه پاكستان را در نايل آمدن به اهداف استراتژيك منطقهاياش كمك خواهد كرد ـ را نيز در بحران افغانستان پيگيري مينمايد. اين اهداف ممكن است داخلي و ملّي باشد؛ مثل مهار دوگانهي احزاب راديكال سياسي و بنيادگرايان اسلامي و قومي كه هراز چندگاه پاكستان را به آشوب ميكشند.
تداوم بحران افغانستان، دولت نظامي پاكستان را قادر ميسازد تا به دليل حساسيّت شرايط سياسي در منطقه ابتكار عمل را همواره در اختيار داشته باشد. به عنوان مثال در برخي موارد كه رقابت سياسي ميان احزاب پاكستاني شدّت ميگيرد و دولت، تحت فشار قرار ميگيرد جنگ در افغانستان هم شدّت ميگيرد تا زمينهي سركوب احزاب سياسي را فراهم آورند.
پاكستان و تداوم بحران در افغانستان
همانگونه كه ذكر شد، پاكستان از تداوم بحران افغانستان اهدافي را پيگيري ميكرد، خصوصاً اين كه پاكستان مورد توجّه جامعهي جهاني قرار گرفته و به يك مركز بزرگ تعاملات ديپلماتيك جامعهي بينالمللي در فرايند تحولات افغانستان تبديل شده بود از همين رو اين كشور نميخواست اين موقعيّت طلايي را به اين زودي از دست بدهد و تلاش مينمود تا بحران افغانستان تداوم بيابد و ديوارهاي بياعتمادي ميان طرفهاي دخيل در قضاياي سياسي افغانستان همچنان برجستهتر گردد؛ زيرا با تداوم بحران و برجستهتر شدن ديوارهاي بياعتمادي، موقعيّت و پرستيژ سياسي پاكستان در جهان تقويت ميگرديد، لذا پاكستان در سايهسار تداوم بحران افغانستان به تمهيداتي در سياستهاي داخلي و خارجي، جهت تحقّق اهداف ملّي و منطقهاي خود دست مييازيد كه عبارتند از:
١. اتخاذ استراتژي خنثيكننده: پاكستان از دوران جهاد اسلامي افغانستان و روند صلح ژنو كه به سرنگوني دولت «نجيبالله» در كابل منجر شد و نيز در جنگهاي داخلي افغانها و فرايند استقرار صلحِ ابتكاري سازمان ملل، همواره با اتخاذ استراتژي خنثيكنندهي زيركانه در جهت تخريب راهكارهاي صلح و استقرار دولت باثبات در افغانستان، تلاش مينمود. به قول «سيلك هاريسون» نمايندهي سازمان ملل: «يعقوب خان» وزير خارجه و از ديپلماتهاي برجستهي پاكستان معتقد بود كه مشغول بودن شوروي در افغانستان امنيّت ملّي و مرزي پاكستان را تأمين ميكند٦. استراتژي كلّي پاكستان در قبال تحولات سياسي و رخدادهاي اجتماعي در افغانستان اين بوده است كه بحران افغانستان به عنوان تعيينكنندهترين عامل امنيّت ملّي و مرزي براي پاكستان، ادامه پيدا كند؛ زيرا سياستمداران پاكستاني و مقامات امنيّتي آن كشور بر اين باور بودند كه حتّي يك توافق ناقص، در فرايند صلح ژنو، در صورتي براي آنان قابل توجيه است كه در آن توافق، كابل، «خط ديورند» را به منزلهي خطوط رسمي مرز ميان پاكستان و افغانستان، به رسميّت بشناسد و اگر خط ديورند به رسميّت شناخته نشود، هرگونه توافق براي برقراري صلح و خاتمهي جنگ، از جانب پاكستان به منزلهي هيچ تلقّي خواهد شد.٧ اين استراتژي نشاندهندهي آن است كه پاكستان در تلاشهاي صلحآميز سازمان ملل در سالهاي ١٩٨٦ تا ١٩٩١ به دنبال هدفهاي خود بوده و هيچگاه در پي آن نبوده است كه راهكارهاي سالم و صلحآميز، با يافتن مكانيزم مورد قبول براي همهي اطراف درگير، در پروژهاي صلح افغانستان مورد جستوجو قرار گيرد، بلكه آنان زيركانه به دنبال گرفتن امتيازهاي زياد بودند تا بتوانند مشكلات جدّي خودشان را حلّ كنند از اين رو مشكلات احزاب جهادي و حّل صلحآميز بحران افغانستان، اهميّت كمتري (درجهي ٢) براي ديپلماتهاي پاكستاني داشته است. لذا به نظر ميرسد يكي از دلايل عدم توفيق «صلح ژنو» كه فرجام نيكي را در پي نداشت، فعاليتهاي خنثيكننده و امتيازخواهيهاي سياسيِ پاكستان بوده است كه لوحهي عمل در سياست خارجي آن كشور محسوب ميشده است.
٢. فرافكني بحرانهاي داخلي: پاكستان در سايهي ضعف دولت مركزي و هرجومرج ناشي از فقدان حكومت قانون، به كانون گروههاي تروريستي بينالمللي تبديل شده بود آمار عمليات تروريستي و افزايش خشونتهاي قومي و مذهبي در سالهاي ١٣٦٨ تا ١٣٧٤ در پاكستان نمايانگر اين واقعيّت است. حضور گروههاي تندرو، بحرانهاي اجتماعي كلاني را بر جامعهي فقير و نيمهخودمختار پاكستان تحميل مينمود كه پراكندن و به بيرون بردن اين بحرانها در پناه تداوم بحران افغانستان نيز ميتواند از هدفهاي مورد نظر پاكستان بهشمار آيد. جهل و بيسوادي تودههاي ضعيف مردم، بيكاري، بيهويّتي، اعتياد، نزاعهاي قومي و مذهبي از بحرانهاي بسيار جدّي دامنگير پاكستان ميباشد كه همواره دولتمردان اين كشور را به ورطهي سقوط هدايت نموده است.
برخي از صاحبنظران بر اين باورند كه وجود بحران و ناامني در افغانستان بر گسستهاي اجتماعي و مذهبي، استيلاي فقر عمومي و اعتياد در پاكستان افزوده است، امّا پاكستانيها سعي وافر نمودهاند تا قسمتي از اين بحرانها به داخل افغانستان، انتقال داده شود. بحران افغانستان مشغوليّت گروههاي تروريستي ـ همچون سپاه صحابه، انصارالمجاهدين، طيّبه، پيروان مدرسهي ديوبندي ـ كه براي برقراري حكومت «طالباني» در پاكستان مبارزه ميكنند، را در پي داشته كه نتيجهي آن كاهش چشمگير ترورها، دهشتافكنيها و شرارتها در پاكستان بوده است؛ زيرا آنان با پندار جهاد مقدس در مقابل هندوها و روسها، در جنگهاي داخلي افغانستان پاي ميگذاشتند و رقم قابل توجهي از اين گروهها در جمعآوري كمكها و ساماندهي امورات اداري، نظامي و لجستيك طالبان مشغول بودند.
٣. محدود نمودن حوزهي عمل احزاب سياسي و دموكراتيك: پاكستان همواره در راه استقرار دموكراسي و تجربهي حكومتهاي دموكراتيك با نظاميان و ژنرالهاي قدرتمندي مواجه بوده است كه در آغاز راه احزاب دموكراتيك را از سرير قدرت به حفيض مكنت كشانده و دست آنان را از عرصهي قدرت و بازي سرنوشت، قطع نموده است. رهبران آزاديخواه آن را در كام زندان بلعانده و با در حصار گرفتن انديشهي دموكراسي، حكومت استبدادي را استيلا بخشيدهاند. دورهاي باطل كودتاهاي نظامي و سركوب دموكراسي در سالهاي ١٩٦٩ـ١٩٧٨ـ١٩٨٨ و ١٩٩٨ با سرنگوني رژيمهاي دموكراتيك «بوتو و نوازشريف» ميتواند از نمونههاي قدرت مطلق نظاميان در اين كشور باشد.
بحران افغانستان و بحران كشمير دو عاملي بودند كه در بقا و زوال دولتها و حكومتها در سالهاي اخير نقش چشمگير و حياتي داشتند؛ زيرا اين مسأله باعث برجستگي نقش نظاميان و ژنرالهاي ارتش در تمامي حوزههاي داخلي و خارجي ميشده است، به گونهاي كه هميشه دولتهاي مردمي در اين دو حوزهي بحران، به دليل عدم همكاري نظاميان، با مشكل مواجه بودهاند؛ مشكلاتي كه در نهايت زمينههاي سقوط آنان و حاكميّت دوبارهي نظاميان را فراهم ميآورده است. بنابراين يكي از اهداف حاكمان نظامي پاكستان در سايهي تداوم بحران افغانستان، ايجاد محدوديّت سياسي در عملكرد و فعاليّتهاي احزاب اسلامي و ملّي ميباشد. احزاب سياسي و دموكراتيك پاكستان، حوزهي عمل و تصميمگيريشان همواره در عرصهي بحران افغانستان و كشمير محدود بوده و در عمل فاقد اختيار و ابتكار ميباشند. تصميمگيريها در اين دو حوزه منحصراً در اختيار ارتش بوده است، از همين رو دولتهاي دموكراتيك غيرنظامي نتوانستهاند دوام بياورند و زودتر از مهلت قانوني توسط نظاميان از قدرت خلع و به حاشيه رانده شدهاند.
طالبان و آرزوهاي سياسي پاكستان
زماني كه حزب اسلامي حكمتيار در تصرّف كابل در سال ١٣٧٣ و ٧٤ ناكام ماند، اين حزب و كادر رهبري آن، به دليل موشكباران بيهدف شهر كابل و اصرار بر ادامهي جنگ، پايگاه اجتماعي و سياسي خود را در ميان مردم، از دست دادند. حزب اسلامي كه سالها مشمول كمكهاي ويژهي پاكستان و متحدّين استراتژيك آن كشور شده بود، ناكارامدي خود را براي تحقيق آرزوهاي آنان به اثبات رساند، لذا پاكستان براي رسيدن به اهداف خود و ايجاد حكومت تابع در افعانستان به دنبال يافتن راهي بود تا بتواند اهداف و آرزوهاي پاكستان را در افغانستان برآورده سازد، اين مسأله شرايطي بود كه مردم افغانستان از جنگ قدرت و خودخواهيهاي جنگسالاران به ستوه آمده بودند، و بيشتر از هر چيز ديگر به امنيّت و آرامش احتياج داشتند، به همين خاطر گروه جديد طالبان مورد توجه پاكستان و متحدّين استراتژيك آن كشور، مثل عربستان و امارات متحده عربي ... واقع گرديد؛ زيرا طالبان از يك طرف روحانيان مذهبي بودند كه ميتوانستند الترناتيو قابل اطميناني براي مجاهدين فارغ از جنگ و جهاد باشند و هم گروه ناشناختهاي كه با شعار برقراري امنيّت وارد عرصه شده بودند و كسي از فلسفهي وجودي و انگيزههاي پيدايش آنها آگاهي زيادي نداشتند و از جانب ديگر داراي ذهنيّت منفي نسبت به اقليّت شيعه در افغانستان بودند كه مورد توجّه حاميان قرار گرفته بودند. از همين رو كمكهاي فراوان نظامي و مالي در اختيار گروه متحجّر و واپسگراي طالبان قرار گرفت و آنان در پناه اين كمكهاي ويژه به ٩٠ درصد خاك افغانستان حاكميّت پيدا كردند. به قول بينظير بوتو نخست وزير وقت پاكستان: «طالبان با پول عربها و تسليحات امريكا و انگليس و كمكهاي لجستيكي پاكستان روي كار آمدند»٨ تروريستهاي بينالمللي از ضعف مديريتي و بيتجربگي سياسي طالبان و فقدان حكومت قانوني بهرهبرداري نمودند و افغانستان را به كانون پرورش تروريستها و دهشتافكنان جهاني و مركز توليد و صدور مواد مخدر در جهان تبديل كردند.
پاكستان كه با وجود طالبان نايل آمدن به اهدافش را ـ در افغانستان ـ محقق شده ميپنداشت، به اقدامات جديدي در سطح منطقه و جهان زد، تا چتر حمايتيِ گستردهتر را براي طالبان فراهم آورد كه اين اقدامها عبارت بودند از:
١. فرايند رسميّت بخشيدن به گروه طالبان: بدون شك گروه طالبان و طالبانيسم از خطرناكترين تهديدهاي منطقه و جهان محسوب ميگرديد؛ زيرا اين گروه نه به قوانين بينالمللي پايبند بودند و نه كرامت انساني و اخلاقي را پاس ميداشتند.
لذا سازمان ملل، جامعهي جهاني و كشورهاي منطقه آن را به رسميّت نشناختند، امّا پاكستان و متّحدين استراتژيك آن، طالبان را كه محصول مشترك خود ميدانستند، به رسميّت شناختند و به تلاشهاي جدّي در محافل ديپلماتيك دست يازيدند تا وجههي نيكي براي اين گروه به ارمغان آورند و همواره خواستار كرسي نمايندگي سازمان ملل براي گروه طالبان بودند.
٢. دفاع از توحّش و بربريّت: گروه طالبان در دوران كوتاه حاكميّت سياسي و نظامي خود در افغانستان، اقدامات وحشيانه و جاهلانهي زيادي را مرتكب شدند كه اين امر نشان از خصلت وابسته، جهل و جمود فكري، توحّش و بربريّت آنان داشت. گروهي كه مدّعي اجراي شريعت مقدس اسلام بودند، فهم و دركي كه از اسلام ارايه ميدادند، فقط در گذاشتن ريش، بستن سينما، شكستن تلويزيون، در بند نمودن زنان و دختران، جهل و تعصّب كينه و نفرت نسبت به شيعيان، تبلور پيدا ميكرد. رفتارهاي نژادگرايانه، نسلكشي قومي، كوچ اجباري، تعطيلي مدارس دختران، مبارزه با مظاهر تمدن جديد، تخريب آثار باستاني، ميراثهاي فرهنگي و ملّي، كشتن خبرنگاران، ديپلماتهاي خارجي، كارمندان غير مسلمان مؤسسات كمكرساني در افغانستان و شيعيان، همه پروژههايي بودند كه طالبان و تروريستهاي بينالمللي در افغانستان به اجرا درآوردند و دولت پاكستان از اين همه توحّش و بربريّت، قاطعانه دفاع ميكرد و بدينسان آشكارا در جهت دشمني با مردم مظلوم افغانستان قرار ميگرفتند. به نظر ميرسد كه دفاع از اعمال و رفتار گروهي كه آغاز حكومتشان با ريختن خون بيگناهان و پايان آن نيز با ترور بسته شده ـ و ترور مجاهد مقاوم احمد شاه مسعود و شهيد مزاري، قتل عام شيعيان هزاره در مزار شريف و باميان و تاجيكها و ازبكها در شمال را در پرونده دارد ـ دفاع از توحّش و بربريّت بوده است كه پاكستان هيچ توجيهي براي آن ندارد و حاصل آن نيز بنبستي است كه در روابط بين دو ملت پديده آمده و در شعارهاي مرگ بر پاكستان مردم كابل و مزار شريف تجلّي مييابد.
پاكستان و خرمن بر باد رفته
بعد از حادثهي يازدهم سپتامبر در امريكا، افغانستان فراموش شده دوباره در كانون توجّهات جامعهي جهاني و محافل ديپلماتيك بينالمللي قرار گرفت. حضور تروريستهاي بينالمللي، سازمان القاعده و شخص اسامه بن لادن در افغانستان، باعث شكلگيري ائتلاف بينالمللي عليه تروريسم گرديد. ائتلافي كه به دليل تنفّر جهاني نسبت به تروريزم و پديدهي ترور ـ در ميان ملّتهاي جهان ـ از پايههاي محكم و پشتيباني وسيعتري برخوردار بود، سايههاي سنگين تنفر جهاني از تروريستها ـ به دليل لانه گزيني آنان در افغانستان ـ بارِ رواني دشواري را متوجه پاكستان، به عنوان حامي طالبان نيز ميكرد، لذا پاكستان براي فرار از اين روند، به طالبان هشدار دادند كه صف خود را از القاعده و تروريستهاي بينالمللي جدا سازند، امّا پاكستان به خوبي واقف بود كه حاكم اصلي در افغانستان عربهاي القاعده هستند و طالبان قدرت و توانايي انفكاك از القاعده را ندارند، ولي باز هم اميدوارانه تلاش ميكرد تا ميان آنان تفكيك صورت گيرد. در همين راستا هيأتي مركب از سه طيف صاحب نفوذ در ميان طالبان را فرا خواندند و آنان را به قندهار اعزام نمودند تا ملا عمر را به تسليم بدون قيد و شرط «بن لادن» و اخراج اعضاي القاعده متقاعد سازند،٩ نمايندگان سازمان اطلاعات پاكستان (آي ـ سي ـ آي)، روحانيان بلند پايه از مدارس ديني پاكستان و مقامات وزارت خارجهي آن كشور كه اعضاي هيأت اعزامي را شكل ميدادند با ناكامي از قندهار بازگشتند، پاكستان و شخص «پرويز مشرّف» با نااميدي از تلاشهاي سياسي، ديپلماتهاي خودش و با قبول اشتباه استراتژيكي در مورد طالبان، همكاري خود را با ائتلاف بينالمللي اعلام كرد و طالبان را در مقابل تمام دنيا قرار داد و رها كرد.
جدايي پاكستان از طالبان، به معني ناديده گرفتن سرمايهگذاريهاي گذشتهي نهادهايي چون ارتش، اطلاعات و دولت بود و اين مسأله چرخش ١٨٠ درجهاي در سياست خارجي آن كشور به شمار ميرفت كه پرويز مشرّف با پذيرفتن خطرهاي ناشي از تصميم خود، با فراهم آوردن تمهيداتي در سطح ديپلماتيك و ايجاد تغييرات در سطوح فرماندهي ارتش و اطلاعات، رسما به ائتلاف جهاني عليه تروريستها و طالبانِ تحت حمايتاش، پيوست. عواملي كه در پيوستن پاكستان به ائتلاف بينالمللي و اتخاذ موضع جديد در قبال رخدادهاي افغانستان مؤثر بود عبارتند از:
١. فشار امريكا و سازمان ملل: امريكا و سازمان ملل به حمايت از متحدّين اروپايي و آسيايي خود، از پاكستان سه درخواست مشخّص داشتند كه پاكستان ناگزير از قبول آنها بود: درخواست اول عبارت بود از قطع كمكهاي سوختي، نظامي، اطلاعاتي و تكنيكي از گروه طالبان. دوم در اختيار قراردادن فرودگاههايي در نوار مرزي جهت احداث پايگاه براي نيروهاي ويژهي امريكا و هليكوپترها، و سوم بستن كامل مرزهاي خود با افغانستان و همكاري اطلاعاتي جهت گرفتن سران القاعده.
برپايهي اين درخواستهاپاكستان ميبايست مشاوران نظامي خود را از افغانستان بيرون ميكشيد و همكاري اطلاعاتي (آي ـ سي ـ آي) را با استخبارات طالبان قطع كرد و مهمتر از همه، اينكه بايد با فرزند خود ساخته كه سالها آن را مشمول كمكهاي همه جانبهي نظامي، اقتصادي وتكنيكي خود ساخته وداع كند. از اين رو براي پاكستان و وداع با گروه خود ساختهاي كه فرصتهاي لازم جهت اعمال خواستههاي سياسي و جغرافياي پاكستان را در خطوط مرزي فراهم ميآورد، بسيار سنگين و دشوار به نظر ميرسيد، امّا پاكستان تحت فشار بينالمللي خصوصاً امريكا به اين فرايند مهم و خطر آفرين تن داد.
٢. بدهيها و فرصتهاي تازهي ايجاد شده: تصميمگيري در اين مرحلهي سخت و دشوار براي پاكستان بسيار حياتي بود و ديپلماتهاي پاكستاني نيز از شرايط جديد و فرصتهاي ايجاد شده به خوبي در جهت منافع ملّي خويش استفاده نمودند. پاكستان در شرايطي، موضع جديد سياسي خود را اتخاذ كرد كه ٣٨ ميليارد دلار بدهي به بانك جهاني و صندوق بينالمللي پول داشت، اوضاع اقتصادي اين كشور وخيم بود و در بخش توليد هم دچار كمبود سرمايه بودند. بعد از حادثهي سپتامبر در امريكا در صورت همكاري با ائتلاف غرب، فرصت بخشودگي بدهيها و رفع تحريمهاي ايالات متحده كه به خاطر آزمايشهاي هستهاي اعمال شده بود فراهم ميآمد و پاكستان نيز در قبال همكاري خود با غرب و امريكا اين درخواستها را كرد كه مورد توافق امريكا قرار گرفت.
٣. رقابت شديد منطقهاي با هند: عامل ديگري كه در اتخاذ سياستهاي جديد پاكستان در قبال افغانستان و طالبان دخالت داشت، نزديكي هند با امريكا بود؛ پاكستان ميبايست ميان طالبان و امريكا يكي را انتخاب مينمود، لذا در صورتيكه قول همكاري با غرب را عملي نميساخت، امريكا به دنبال متحد ديگري همانند هند ميرفت، به همين جهت پرويز مشرّف حاضر بود هر گونه امتياز را به ائتلاف غرب تقديم كند، تا مانع نزديكي هند با امريكا گردد. امريكا نيز متحد بيبديلي ـ در جهت مبارزه با تروريسم ـ مانند پاكستان پيدا نميكرد. بنابراين پاكستان و امريكا هر دو با وقوف به اين كه هر دو به هم ديگر احتياج دارند، همكاري خود را در مبارزه با تروريسم و گروه طالبان در افغانستان آغاز نمودند.
٤. اصرار بر وجود طالبان معتدل: واقعيّت آن است كه تحولات سريع و پرشتاب افغانستان، بعد از حادثهي ١١ سپتامبر درامريكا، پاكستان را در شرايط سخت و دشواري قرار داد، به گونهاي كه اين كشور نميتوانست از تواناييهاي خود در جهت پيدا كردن عناصر ميانهرو طالبان، استفاده كند، تا هممجموعهي طالبان را با همين انسجام تشكيلاتي و با ساختار معتدلتر، حفظ كند و هم اهداف و سرمايهگذاريهاي كلان و ٢٠ سالهي پاكستان يكشبه به هدر نرود. از اين رو پاكستان آماج تحولات پرشتاب و سريع قرار گرفته بود كه خود را شديداً در منگنه و دست و پا بسته احساس مينمود، لذا دستپاچگي متوسل به عناصر مخلوعي؛ چون وكيل «احمد متوكل» و «جلالالدّين حقّاني» گرديد، تا آنان مجموعهاي از عناصر ميانه رو طالبان را رهبري كنند، امّا آنان به پاكستان اعلام داشتند كه در شرايط حساس فعلي قادر به چنين كاري نيستند.١٠ قطعاً پاكستان غافلگير شده بود، زيرا عربها قبلاً چهرههاي معتدل و سازشكار را از قدرتهاي كليدي و مناصب تاثير گذار بر ساختار نظامي و تشكيلاتي گروه طالبان، خلع كرده بودند، امّا پاكستان با وجود علايم منفي، تا زمان سقوط مزار شريف و كابل در تاريخ ٢٢/٨/١٣٨٠ هجري اميدوارانه تلاش ميكرد تا با همكاري ارتش و مقامات امنيّتي كه همواره با طالبان در تماس بودند، گروه معتدلي از طالبان را سامان بدهند، ولي هر چه زمان ميگذشت يأس و نااميدي بيشتري سياستمداران و نظاميان پاكستان را فرا ميگرفت. تلاشهاي پاكستان جهت يافتن طالبان معتدل، آنچنان جدّي بود كه صاحبنظران سياسي پارادوكس سياست خارجي آن كشور را غير قابل حلّ توصيف ميكردند. البته از سوي سفارت طالبان در پاكستان نيز تلاشهايي صورت ميگرفت، لذا ارتباطات گستردهاي بين مقامات امنيّتي (آي ـ سي ـ آي) و ارتش پاكستان با طالبان برقرار بود و از سوي ديگر پاكستان، فرودگاههاي نظامي خود را در اختيار نظاميان امريكايي قرار داده بود و همكاري موثر، و همه جانبهاي با ائتلاف بينالمللي عليه تروريسم داشتند.
پاكستان در يافتن الترناتيو مطمئن براي گروه طالبان، از ميان گروههاي افغان نيز موفق نشد؛ زيرا هيچ گروهي به اندازهي طالبان آمادگي و قابليّت براي پاكستان نداشت و پاكستان نيز نميتوانست به آنان اعتماد كند. براي پاكستان قدرتيابي گروههاي مخالف طالبان قابل تحمّل نبود، لذا از متحدين خود گلايه داشت كه باعث به قدرت رسيدن دوبارهي جبههي متحد مخالف پاكستان شدهاند، ولي ناچار بودند با شرايط جديد بسازند و در حسرت كارهايي كه خيلي زودتر ميبايد انجام ميدادند بنشينند. تلاش پاكستان براي ايجاد طالبان معتدل؛ به دلايل زيادي صورت ميگرفت، كه از آن جمله ميتوان به دو نمونه كه بمثابهي تهديدات جدّي در حوزهي امنيّت ملّي پاكستان مطرح بود و حتي انسجام ارتش و دولت نظامي را با خطر مواجه ميساخت اشاره كرد.
١. وجود رابطهي ارگانيك ارتش و آي ـ سي ـ اي با طالبان
اصولاً پاكستان گروه طالبان را براي قبضهي قدرت در افغانستان بوجود آورده بود و در طول ٢٠ سال، عناصر فعّال آن را آموزش داده بود، پاكستان گروههاي تروريستي و عربهاي طرفدار بنلادن را كه در پاكستان جا خوش كرده بودند و براي مبارزه در كشمير آماده ميشدند را به افغانستان فرستاد و زمينههاي آموزش نظامي اين نيروها را در اين كشور فراهم آورد، پاكستان ميخواست از اين نيروها بمنزلهي اهرمي قدرتمند در بحران كشمير، جهت گرفتن امتياز از هند استفاده كند. عناصر ارتباطي حلقات تروريستي در پاكستان، كشمير و افغانستان را نيروهاي امنيّتي پاكستان شكل ميدادند و مقامات (آي ـ سي ـ اي) به فعاليتهاي گروههاي افغاني و حلقات ديگرِ تروريستي به استثناي القاعده نظارت كامل داشتند و از اعمال، رفتار و فعاليتهاي طالبان و گروههاي تروريستي دركشتار بيگناهان و دربند كشيدن زنان و مردان در افغانستان رضايت خاطر داشتند؛ زيرا هيچ گروه مخالف پاكستان، با وجود حكومت پليسي طالبان، توان فعاليّت در افغانستان رانخواهد داشت و اين نظارت از سالها قبل بر گروههايي از مجاهدين افغان نيز اعمال ميشد و استراتژي ـ آي ـ سي ـ آي بقول نمايندهي فعّال آن در افغانستان، آن بود كه «من بايد نقش رهبري همهي گروههاي فعّال را بر عهده ميداشتم و مستقيماً بر نشستهاي مهم گروههاي عملياتي افغان، رياست ميكردم»١١
اين نظارت بعد از سقوط حكومت مجاهدين و با به قدرت رسيدن گروه طالبان نيز تداوم پيدا كرد، پاكستان در اين دوره از طريق عناصر فعّال پشتون در درون ارتش و مقامات (آي ـ سي ـ آي) نظارت دقيق خود را اعمال ميكرد و از طريق آنان عملياتهاي سرّي خود را در آسياي مركزي و كشمير با تحريكات مداوم ضد هندي، روسي و ايراني هدايت ميكرد. پشتونهاي هر دوطرف مرز، با داشتن علايق قدرتمند نژادي و تعصّبات شديد مذهبي مشترك، به مثابهي زنجير به هم پيوسته و ناگسسته از هم عمل ميكردند. آنان وقتي براي كمك به طالبان به افغانستان رفته بودند و بدست پشتونهاي آن طرف مرز اسير شده بودند، بدون سؤال از اين كه آيا در كشتار مسلمانان شمال كابل و باميان شركت داشتهاند، يا خير؟ آزاد ميشدند و قاتلان مردم افغانستان را اين گونه رها مينمودند. حضور اين عناصر از قوم پشتون در سطوح عالي دستگاههاي امنيّتي و ارتش و مديريتهاي مهم دولتي پاكستان ارتباطات عميق ارگانيكي و ايدئولوژيكي طالبان و (آي ـ سي ـ آي) را به نمايش ميگذارد: «پشتونها اقليّت قدرتمند در ارتش و سرويسهاي اطلاعاتي وامنيّتي پاكستان هستند و از وابستگان پشتونهاي آن طرفِ مرز نيز محسوب ميشوند.»١٢
به همين خاطر فاصله گرفتن پاكستان از طالبان، امنيّت ملّي و مرزي پاكستان را با تهديدات جدّي مواجه ميساخت، تلاشهاي پرويز مشرّف و همراهان وي در دولت نظامي ـ براي فراهم آوردن زمينههاي رواني اين تغيير تاكتيكي در سطوح مختلف نهادهاي ذيربط در امور افغانستان ـ در همين راستا صورت ميگرفت تا در مقاطع ديپلماتيكي مختلف و رهايي طالبان به حال خودش، در حوزهي امنيّت ملّي و داخلي خود با مشكل جدّي مواجه نشوند، لذا يافتن طالبان معتدل به افراطگرايان طرفدارِ طالب آرامش رواني ميبخشيد و آنان را اميدوار ميساخت كه بتوانند تشكيلات مورد نظر خود را در افغانستان حفظ كنند.
٢. واكنش گروههاي تندرو مسلّح قبايلي
بعد از اعلام همكاري پاكستان با ائتلاف بينالمللي عليه تروريسم، واكنش گروههاي قبايلي و احزاب تندروي اسلامي در مقابل دولت پاكستان بسيار تند و خشونتآميز بود؛ زيرا آنان مشرّف را متهم به همكاري با كفر عليه اسلام مينمودند و در راستاي اعتراضشان اقدام به تظاهرات و درگيري با پليس مينمودند كه غالباً با قتل و كشتار توأم بود. هفتهها بازارها و مغازههاي تجاري، كارخانههاي توليدي و حمل و نقل را به تعطيلي ميكشاندند و از اين طريق فشار ميآوردند كه دولت بايد همكاري خود را با امريكا قطع كند، البته اين اعتراضها و اعتصابها نميتوانست روند همكاري پاكستان و ائتلاف جهاني عليه تروريسم را سدّ نمايد؛ زيرا ارتش وفادار به «مشرّف» اوضاع را كاملاً تحت كنترل داشت، ولي ارتباط گروههاي اسلامگراي جماعت اسلامي و جمعيّت العلماء پاكستان ـ كه از حاميان جدّي طالبان بودند ـ با بدنهي ارتش و سرويسهاي اطلاعاتي، مشرّف را با تنگناهاي فراواني مواجه ميكرد. برخورد مشرّف با احزاب حامي طالبان و افسران عاليرتبهي ارتش و سازمان امنيّت كه در تأسيس طالبان و تجهيز تروريستها دخيل بودند، بسيار مخاطرهآميز و تهديدكننده بود. ژنرال حميدگل از افسران بازنشسته و پرنفوذ ارتش و رييس سابق (آي.سي.آي) بارها به دولت مشرّف در مورد همكاري با امريكا هشدار داده بود.١٣ و در عين حال بر قدرت و توانايي هزاران داوطلب پاكستاني در دفاع از طالبان و افكار طالباني اذعان كرده بودند. گروههاي مسلّح و آموزشديدهي سپاه صحابه، جيش طيّبه و انصارالمجاهدين كه از مجموعههاي نظامي طالبان بودهاند و داراي افكار طالبانيسم ميباشند، امنيّت ملّي پاكستان را با تهديدات جدّي مواجه ميكند، حال كه بساط گروه طالبان و تروريستهاي بينالمللي از افغانستان در حال جمع شدن ميباشد، بقاياي قطعات مسلّح فراري تروريستها در پاكستان تجمع خواهند نمود كه تهديدات امنيّتي را دوچندان ساخته، و دولت مشرف را با مشكلات جدّياي گرفتار ميكنند. از جانب ديگر دولت نظامي مشرف آنگونه كه اعلان كرده، مجبور است به روند دموكراتيك در پاكستان تن دهد و انتخابات عمومي را برگزار نمايد. مشرف انتظار دارد بعد از انتخابات، از جانب شوراي ملّي به رياست جمهوري انتخاب شود و روابط سياسي او اكنون با احزاب پاكستان شديداً آسيب ديده است، لذا او بايد قدمهاي آتي را با احتياط بردارد. رفتار دولت در قبال اين گروهها و احزابِ پاكستان ميتواند در ميزان نفوذ مشرّف در ارتش، احزاب سياسي و اسلامي پاكستان، تأثيرات مستقيم داشته باشد بنابراين مشرف بايد با نيمنگاهي به آينده، از ميان بحرانهاي متراكم ايجادشده، طوري عبور كند كه به خواستهها و تقاضاهاي خود از ائتلاف بينالمللي هم نايل آيد و كمكهاي موعود را تحصيل نمايد تا از يك سو به اوضاع آشفتهي اقتصادي كشورش ساماني بدهد و از سوي ديگر اُبهّت نظامي ارتش و پرستيژ شخصي خودش، در جامعهي پاكستان و احزاب سياسي آن كشور، حفظ شود كه لازمهي اين امر انعطاف بيشتر در مقابل احزاب اسلامي و سياسي و گروههاي مسلّح قومي و قبايلي ميباشد كه مراحل دشوارتري فراروي سياستمداران و نظاميان دولتي قرار ميدهد.
پاكستان و افغانستان بدون طالبان
افغانستان با تشكيل دولت موقت ششماهه، دوران نويني را آغاز كرده است؛ دوراني كه با ارادههاي جمعي جامعهي جهاني، محافل بينالمللي و حمايت همهجانبهي مردم افغانستان پشتيباني ميشود. وقايع اتفاقافتادهي امروز افغانستان نشانههاي افغانستان بدون طالبان را به تصوير ميكشاند. حال سوءال اين است كه آيا اين امر براي پاكستان قابل تحمّل خواهد بود؟
در حال حاضر پاكستان از برخي گروههاي شركتكننده در اجلاس «بُن» مثل جريان صلح پيشاور به رهبري سيداسحاق گيلاني حمايت كرده است، ولي اين گروهها نميتوانند به تحقق اهداف و آرزوهاي پاكستان در افغانستان جامهي عمل بپوشانند. هرچند گروه پيشاور پشتون هستند، ولي داراي افكار ملّي و وطني نيز ميباشند كه افغانستان يكپارچه را بر خواستههاي سياسي و مرزي پاكستان ترجيح ميدهند.
برخورد احتياطآميز پاكستان با دولت موقت حامد كرزي و مرحلهي عبور نشاندهندهي آن است كه پاكستان، افغانستان بدون طالبان را چندان خوشايند براي خود نميبيند؛ زيرا حضور و نفوذ جبههي متحد در دولت و اقتدار نظامي آن در افغانستان، پاكستان را بيشتر نگران ميسازد. از اين رو، گروه «خدام الفرقان» كه هستهي اصلي طالبان ١٣٧٣ را شكل ميدادند، فعاليّت دوبارهي خود را با اعضاي سابق طالبان پاكستاني و افغانستاني، از سر گرفتهاند و در اين بين دولت پاكستان آنان را تشويق خواهد نمود كه در مراحل بعدي تشكيل قدرت سياسي افغانستان، مشاركت كنند. پاكستان در فرايند تشكيل نظام سياسي آيندهي افغانستان سعي خواهد كرد تا با اتخاذ سياستهاي دوپهلو، هم ارادهي جمعي جامعهي بينالمللي را فراهم كند و هم گروههاي طرفدار خود را در قالب و ساختار نظام آينده شريك بسازد، تا مدافع و محافظ سياسي و مرزي پاكستان در آيندهي نوين افغانستان بوده باشند.
پينوشتها:
١. «پشت پردهي افغانستان» سيلك هاريسون، ترجمهي اسدالله شفائي، ص ١٧٠.
٢. همان ص ٢٦٨.
٣. همان ص ٢٥٣.
٤. «افغانستان، روزهاي سقوط» حسين دهباشي، ص ١٣٠.
٥. همان ص ١٤٠ و كتاب «پشت پرده» ص ٢٥١ و ٢٥٢.
٦. همان ص ١٤١ و احمد رشيد «پاكستان و طالبان» ويليام ميلي ص ١٧٢.
٧. همان ص ١٤٤.
٨. مصاحبهي مطبوعاتي در اسلام آباد پاكستان ١٣٧٥ به نقل از راديو بي.بي.سي.
٩. جملهي فجر اميد ارگان نشراتي حركت اسلامي افغانستان ـ قم ـ ١٣٨٠ شمارهي ٦٥.
١٠. روزنامهي اوصاف، چاپ پاكستان تاريخ ١٠/٧/١٣٨٠.
١١. «پشت پرده افغانستان» سيلك هاريسون··· ترجمه اسدالله شفائي، ص ١٧١.
١٢. «طالبان محصول مشترك» اليوري، مجلهي نول آبزرور قم.
١٣. مجلهي فجر اميد ارگان سياسي نشراتي حزب حركت اسلامي افغانستان، قم، ١٣٨٠، شمارهي ٦٥.